در عشق تو از بس که خروش
آورديم
درياي سپهر را به جوش آورديم
چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت
رفتيم و زبانهاي خموش آورديم
مختارنامه/عطار
اندر دل من بدين عياني که تويي
وز ديده من بدين نهاني که تويي
وصاف ترا وصف نداند کردن
تو خود به صفات خود چناني که تويي
خواجه عبدالله انصاري
مي خور که به زير گل بسي خواهي خفت
بي مونس و بي رفيق و بي همدم و جفت
زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت
الله به فرياد من بي کس رس
فضل و کرمت يار من بي کس بس
هر کسي به کسي و حضرتي مينازد
جز حضرت تو ندارد اين بي کس کس
اي عشق مرا به شطّ خون خواهي بُرد
چون قيس به وادي جنون خواهي بُرد
فرهاد صفت در آرزويي شيرين
دنبال خودت به بيستون خواهي بُرد
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردي دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
اي کـــاش دلـــم اســيـــر و بــيـمار نبود
در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود
من عاشق واو زعشق من بي خـبر است
اي کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود
چون عود نبود چوب بيد آوردم
روي سيه و موي سپيد اوردم
خود فرمودي که نا اميدي کفر است
فرمان تو بردم و اميد آوردم
خواجه عبدالله انصاري
ادامه مطلب...
در مذهب عاشقان قرار دگر
است
وين باده ناب را خمار دگر است
هر علم که در مدرسه حاصل گردد
کار دگر است و عشق کار دگر است
اي جمله بي کسان عالم را کس
يک جو کرمت تمام عالم را بس
من بي کسم و تو بي کسان را ياري
يارب تو به فرياد من بي کس رس
من مانده ام و شعر سرودن بي تو
از خواب غزل پلک گشودن بي تو
در بستر بي رحمي و خون زاده شدم
از اول عمر با جنون زاده شدم
خاکستريم .دست خودم نيست عزيز
ققنوسم از آتش درون زاده شدم
چشم مست تو عجب جلوه گه بيداد است
خم ابروي تو سرمشق کدام استاد است؟
خم ابروي تو را ديدم و رفتم به سجود
صيد را زنده گرفتن هنر صياد است
کم نامهي خاموش برايم بفرست
از حرف پرم گوش برايم بفرست
دارم خفه ميشوم در اين تنهايي
لطفاً کمي آغوش برايم بفرست
در دفتر شعر من صدا پنهان است
يک رود پر از ستاره در جريان است
من در سر خود ابر زيادي دارم
جيب کلمات من پر از باران است
ادامه مطلب...

