كسي را
مگر ازسنگ باشد
كه بگذاركسي دلتتنگ باشد
برگ از درخت خسته شده *پاييز همش بهونست
بوديم و کسي پاس نميداشت که هستيم
باشد که نباشيم و بدانند که بوديم
ز کويت رفتم و الماس طاقت بر شکستم
// برو با يار خود بنشين که من بارِ سفر بستم
که بعد رفتنم جانا هزار افسوس خواهي خورد/// فلاني يار
خوبي بود و من ،قدرش ندانستم
گرچه دوست نميخرد ما را به ريالي
ولي نفروشم تار مويش به جهاني
وقتي دلمو شکستي حس کردم بيشتر دوستت دارم
چون حالا دلم چندين تيکه داشت که هر کدوم جداگونه دوستت داشت
فکر ميکردم که برام يه رفيق و همدمي
تو کوير آرزو باران رحمتي
به گمونم آخر عاشقاي عالمي
بذار راحتت کنم >>> فکر ميکردم آدمي
چقدر سخته
کسي رو که دوستش داري نتوني بهش بگي که دوستش داري وچقدر
بده که کسي تورو دوست داشته باشه واينو نتونه بهت بگه.
چقدر سخته
تو چشاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد وبجاش يه
زخم هميشگيرو قلبت هديه داد زول بزنيو بجاي اينکه
لبريز کنيد و نفرت شي حس کني که هنوز هم دوسش داري
چقدر سخته
دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که
يبار زير آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته
تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما
وقتي ديديش هيچيزي بجز سلام نتوني بگي
چقدر سخته
وقتي که پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه
اما مجبور بشي بخندي تا نفهمه که هنوز دوسش داري
چقدر سخته
گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار
بار خودتو بشکني و اونوقت آروم زير لب بگي
گل من
باغچهء نو مبارک

